loader-img
loader-img-2

عارف دوازده ساله: مادرانه های نوجوان شهید رضا پناهی

امتیازدهی
2 (5)
  • ناشر : شهید کاظمی
  • نویسنده : سید حسین موسوی
  • سال نشر : 1399
  • تعداد صفحات : 80
  • زبان کتاب : فارسی
  • شابک : 9786226609005
  • چاپ جاری : 3
  • نوع جلد : جلد نرم
  • قطع : رقعی
  • وزن : 96 گرم
  • شناسه محصول : 26812
معرفی کتاب

معرفی کتاب عارف دوازده ساله : مادرانه‌های نوجوان شهید رضا پناهی

مؤسسه انتشارات شهید کاظمی کتاب عارف 12 ساله : مادرانه های نوجوان شهید رضا پناهی، نوشته سید حسین موسوی را در 80 صفحه، روانه بازار ایران کرد. رضا پناهی، عارف 12 ساله‌ای است که شگرف ترین و عظیم ترین صحنه های از خود گذشتگی را در عمر کوتاه خود به نمایش گذاشت.
با معرفی تازه‌ترین و پرفروش‌ترین کتاب‌های ایران همراه سایت ابر بوک باشید.
وی حقیقت نورانی است که ایمان، ایثار، تعهد، عشق و پایبندی او به ارزش‌ها، بزرگترین سرمایه اجتماعی برای تقویت باورهای دینی و ملی نوجوانان و جوانان است که این امر جزء اصلی ترین مسائل کشور محسوب می‌شود.
کتاب عارف دوازده ساله : مادرانه‌های نوجوان شهید رضا پناهی را می‌توانید از سایت ابربوک سفارش دهید.

درباره محتوای کتاب عارف دوازده ساله : مادرانه‌های نوجوان شهید رضا پناهی

کتاب دارای 28 خاطره داستانی از مادر و دوستان شهید می‌باشد که عناوین آن بدین صورت است:
صبح بارونی، دعای مستجاب شده، عشق به خوبان، عزاداری محرم، بازیگوشی‌های دوران کودکی، احترام به سلیقه کودک، مبارزات قبل از انقلاب، روز اول مدرسه، حاضر جوابی، نوع‌دوستی، مدارا با مادر، مهرورزی، مهربان با مردم، دنیای مهر، بیقرار معشوق، رزمندۀ کوچک بامعرفت، خلاقیت در جبهه، آخرین دیدار، خبر شهادت در بیداری، تحقق آرزو، خبر شهادت، نشانی قبر، انفاق بعد از شهادت، نگاه جهانی، دلتنگی‌های مادرانه، تسلی دل مادر، وصیت نامه صوتی و وصیت نامه مکتوب
 هم‌اکنون می‌توانید کتاب عارف دوازده ساله : مادرانه‌های نوجوان شهید رضا پناهی را از سایت ابربوک تهیه کنید.

بخشی از کتاب " عارف دوازده ساله: مادرانه های نوجوان شهید رضا پناهی "
برای رضا و خواهرش دفتر گرفته بودم. هنوز رضا مدرسه نمی‌رفت. فقط بلد بود روی دفترش خط بکشد. خواهرش که از رضا بزرگ‌تر بود، تازه نوشتن حروف الفبا و اعداد را یاد گرفته بود. خواهرش مشغول نوشتن بود که یک‌دفعه رضا دفتر را از زیر دستش کشید و فرار کرد. دوید دنبال رضا که دفترش را از او بگیرد. روی چارچوب در، زمین خورد و چانه‌اش شکافت. یادم است رضا خیلی گریه کرد. خیلی ناراحت شد. می‌گفت: می‌خواستم شوخی کنم. نمی‌دانستم اینطوری می‌شود. خواهرش را بردیم به چانه‌اش بخیه زدند. تا مدت‌ها به خواهرش نگاه می‌کرد و به فکر فرو می‌رفت. دل رئوفی داشت. خیلی مهربان بود. از بچگی تحمل ناراحتی و اشک کسی را نداشت...

دیدگاه شما

نظرات کاربران ( 0 نظر)
نام و نام خانوادگی
کد امنیتی