loader-img
loader-img-2

دختری که رهایش کردی

امتیازدهی
3 (5)
  • ناشر : میلکان
  • نویسنده : جوجو مویز
  • مترجم : کتایون اسماعیلی
  • سال نشر : 1400
  • تعداد صفحات : 470
  • زبان کتاب : فارسی
  • چاپ جاری : 140
  • نوع جلد : جلد نرم
  • قطع : رقعی
  • وزن : 442 گرم
  • شناسه محصول : 28381
معرفی کتاب

معرفی کتاب دختری که رهایش کردی

کتاب دختری که رهایش کردی(the girl you left bihind) نوشته‌ی جوجو مویز و ترجمه کتایون اسماعیلی نخستین بار در سال 2012 انتشار یافت و بلافاصله نامزد دریافت جایزه بهترین رمان سال شد.
کتاب دختری که رهایش کردی دارای 470 صفحه است و از گونه ادبی رمان‌ بزرگسال محسوب می‌شود. این کتاب در واقع علاوه بر اینکه یک رمان عاشقانه به حساب می‌آید، شجاعت زن‌ها را نیز به تصویر می‌کشد.
در ادامه، با معرفی کتاب دختری که رهایش کردی همراه ابر بوک باشید.

خلاصه داستان دختری که رهایش کردی

این داستان در یک بازه‌ی 100 ساله بیان می‌شود. جوجو مویز، موضوع اصلی داستان خود را اشغال‌ فرانسه توسط نازی‌ها و غارت اشیاء هنری فرانسه توسط آن‌ها قرار داده است.کتاب دختری که رهایش کردی داستانی درباره دو زن با ویژگی‌های مشابه است که یکی از آن‌ها به نام سوفی در زمان اشغال فرانسه مجبور است از خانواده‌اش در نبود شوهرش در مقابل نازی‌ها محافظت نماید و دیگری به نام لیو که در لندن زندگی می‌کند. شوهر لیو قبل از فوت، به وی یک تابلو نقاشی هدیه می‌دهد که نمایی از یک زن است و مربوط به یک قرن قبل می‌باشد و در جریان جنگ از فرانسه به انگلستان منتقل شده است. این دو داستان با این تابلو در هم می‌آمیزد.

در پشت جلد کتاب میخوانیم : 

می‌‌دونی چه حسی داره وقتی خودتو به سرنوشت می‌‌سپری؟ یه جورایی بهت خوشامد می‌‌‌گه. دیگه نه دردی هست، نه ترسی و نه اشتیاق و آرزویی. مرگ، امید بود که داشت با این تسکین به وجود می‌اومد. به‌ زودی می‌‌توانستم ادوارد رو ببینم. ما تو اون دنیا به هم می‌رسیدیم، چون مطمئن بودم که خدا مهربونه، خدا هرگز اون‌ قدری بی‌رحم نیست که ما رو از تسکین تو اون دنیا محروم کنه.

این‌کتاب خواندنی را می‌توانید از سایت کتاب ابر تهیه کنید.

بخشی از کتاب " دختری که رهایش کردی "
لیو گیج شده بود. مدت‌های طولانی، سوفی را از نجات‌یافتگان دانسته بود، حالت پیروزمندانه صورتش، علاقه شوهرش به او روی صورتش نقش بسته بود. تلاش کرد تصویر سوفی خودش را کنار تصویر این زن مطرود بگذارد که هیچ‌کس دوستش نداشت. جهانی درد در نفس خسته و طولانی پیرمرد بود. لیو ناگهان از اینکه او را مجبور کرده دوباره این صحنه را ببیند احساس گناه کرد. گفت: «متأسفم.» و نمی‌دانست دیگر چه باید بگوید. حالا فهمیده بود که از اینجا چیزی دستگیرشان نخواهد شد. تعجبی نداشت که چرا پل مک کافرتی زحمت اینجا آمدن را به خودش نداده بود. سکوت طولانی شد. مو، پنهانی یک ماکارون خورد. وقتی لیو نگاهش را بالا آورد، فیلیپ بست به او زل زده بود. «از اینکه ما رو دیدید ممنونم، موسیو.» دستی به بازوی او زد. «برام سخته زنی رو که توصیف کردید به زنی که می‌بینم ارتباط بدم. من... پرتره‌اش رو دارم. همیشه عاشقش بودم.»

دیدگاه شما

نظرات کاربران ( 0 نظر)
نام و نام خانوادگی
کد امنیتی