loader-img
loader-img-2

زندگی آیت الله سید علی آقا قاضی طباطبایی تبریزی

امتیازدهی
3 (5)
  • ناشر : روایت فتح
  • نویسنده : آزاده جهان احمدی
  • سال نشر : 1400
  • تعداد صفحات : 80
  • زبان کتاب : فارسی
  • شابک : 9786003305397
  • چاپ جاری : 1
  • نوع جلد : جلد نرم
  • قطع : جیبی
  • وزن : 60 گرم
  • شناسه محصول : 36947
معرفی کتاب

معرفی کتاب زندگی آیت الله سید علی آقا قاضی طباطبایی تبریزی

کتاب زندگی آیت الله سید علی آقا قاضی طباطبایی تبریزی نوشته‌ی خانم آزاده جهان احمدی و با 80 صفحه در سال 1400 و از انتشارات روایت فتح وارد بازار شد. 
کتاب زندگی آیت الله سید علی آقا قاضی طباطبایی تبریزی پس از ورود به بازار ایران از پر فروش ترین کتاب‌های زندگینامه علما دینی به شمار می‌رود.
این کتاب در کتابفروشی آنلاین ابر بوک قابل خریداری می‌باشد. 

درباره داستان و محتوای کتاب زندگی آیت الله سید علی آقا قاضی طباطبایی تبریزی

کتاب زندگی‌نامه این عارف واصل با هجرت پدرش از نجف به تبریز آغاز می‌شود و سپس با تولد و کودکی و جوانی این عالم فرزانه ادامه می‌یابد. نویسنده در مقدمه این کتاب تصریح کرده است؛ نوشتن از مردی که همه همتش دیده نشدن است، محال نیست اما به غایت سخت است.
سلسله حوادث زندگی سید علی بعد از اجتهاد تا چهل سالگی سکوت مطلق تاریخ است و عملا زنجیره توالی حوادث زندگی او پاره می‌شود. در این کتاب تا جایی که امکان داشت، تکه‌های پازل، زمانی را در کنار هم قرار داده و یک خط سیر طبیعی را استخراج کرده است. اما به هر حال این خط از جایی کاملا محو است. برای همین در این اثر، اتفاقاتی که از وقایع و یا مواجهه افراد با ایشان رخ داده است؛ در بخش‌هایی جداگانه به شکل داستان روایت شده‌اند. او تاکید می‌کند که تخیلش در نگارش زندگی سیدعلی‌آقا فقط تا جایی رخ عیان کرده که به اصل روایت لطمه نزند و درعین حال اثر را جذاب و خواندنی کند. این اثر، تلاش درحد بضاعت برای معرفی مردی است که هیچ‌گاه نخواست معرفی شود.

هم‌اکنون می‌توانید کتاب زندگی آیت الله سید علی آقا قاضی طباطبایی تبریزی را از سایت ابربوک تهیه کنید.

بخشی از کتاب " زندگی آیت الله سید علی آقا قاضی طباطبایی تبریزی "
  سیدعلی‌آقا پدر بود. مثل هر پدری فرزندش را دوست داشت. سید محمدباقر هم یک جور دیگری استعداد داشت. نابغه خانواده سیدعلی‌آقا بود. اما اجل مهلتش نداد. در همان 14 سالگی بر اثر برق گرفتگی از دنیا رفته بود و همه این وسط از آرامش سیدعلی‌آقا متعجب بودند. قبلا دیده بودند دخترش که ازدواج کرده بود و به اجبار کار همسرش به ایران رفته بود؛ سیدعلی‌آقا چقدر گریه کرده بود. اما این آرامش را درک نمی‌کردند. نورچین خانم مادر محمدباقر بی تاب بود، اشک هایش تمام نمی‌شد. تا بالاخره سیدعلی ‌آقا حرف آخر را زد. کنار همسرش نشست و گفت : - تو چرا این قدر زیاد برای بچه گریه می‌کنی؟ - جوان بود باهوش بود و بد جور مرد. زن این را گفت و دوباره اشک‌ها بودند که بی امان صورتش را خیس می‌کردند. - فرزندت الان این جا پیش من نشسته است و به کنار دست خودش اشاره کرد. زن با همان چشم‌های قرمز و پر از اشک و با همان صورت خیس، با همان قلب هزار تکه شده از داغ اولاد، به صورت همسرش نگاه کرد. در نگاه سید چیزی بود که قرار به دل داغدار مادر برگرداند.

دیدگاه شما

نظرات کاربران ( 0 نظر)
نام و نام خانوادگی
کد امنیتی