loader-img
loader-img-2

عادت می کنیم

امتیازدهی
3 (5)
  • ناشر : مرکز
  • نویسنده : زویا پیرزاد
  • سال نشر : 1397
  • تعداد صفحات : 272
  • زبان کتاب : فارسی
  • شابک : 9789643057985
  • چاپ جاری : 63
  • نوع جلد : جلد نرم
  • قطع : رقعی
  • وزن : 266 گرم
  • شناسه محصول : 8538
معرفی کتاب

عادت میکنیم، درست یا غلط

عادت میکنیم، درست است، همه ما روزی به تصمیماتمان عادت میکنیم، اما مسئله این است که آن‌ها از جانب خودمان باشد یا دیگران؟ گاهی مجبور به انتخاب‌هایی می‌شویم که مخالفت‌های سرسختانه‌ای را به دنبال دارد، اما باید دید که این انتخاب ارزش جنگیدن و تحمل مخالفت را دارد یا نه؟ باید دید که آیا قدرت روزمرگی‌ها و عادت‌های یکنواخت جایشان را به هدفی جدید می‌دهند یا محکم و سخت و استوار باقی می‌مانند؟
زویا پیرزاد برای خلق فضای کتاب از شخصیت‌هایی فارغ از هرگونه اعجاب کمک گرفته تا بتواند رمانی هم‌ردیف با زندگی روزمره یک خانواده بی سر و صدا، البته با در نظر گرفتن چند نکته متفاوت، بنویسد. جهان خلق شده توسط نویسنده، در عین دوری از هر پیچیدگی، در ژرفای خود به فکر پر رنگ کردن نقش زنان و مادران و ایجاد ارتباط میان سه نسل با سه اندیشه متفاوت است. از مادربزرگ (ماه منیر) که اصالت و ثروت را نقطه قوت میبیند، تا نوه (آیه) که مانند بسیاری دیگر از نوجوانان، زندگی مجازی را ارجح می‌داند و از رازهای شخصی خود با اسمی مستعار، در وب سایت نوشته‌هایش پرده برمی‌دارد. در این میان با ریز بینی درمی‌یابیم که نسل میانی (آرزو)، در پی برداشتن خطوط فرضی میان دو جنسیت زن و مرد، اقداماتی ساده اما دقیق و فکر شده انجام می‌دهد. نکته مثبت کتاب عادت میکنیم این است که تضادی که میان سه نسل وجود دارد، باعث دوری آن‌ها نشده، که البته باید این را نتیجه زحمات آرزو برای حفظ خانواده دانست. وجه اشتراک هر سه را می‌توان تلاش برای پس زدن کلیشه‌های جنسیتی دانست. این نکته را می‌توان از توصیف زنان شاغل و مستقل زیادی که مطرح می‌شوند، دریافت کرد. شخصیت اصلی داستان، آرزو، در میان این دو نسل به کشمکشی ساده و شیرین می‌پردازد که آیا به فکر ازواج دوباره باشد و یا در نقش مادر فداکاری که برای خود ساخته فرو برود؟ زندگی “عادی” آرزو در کنار مادرش (ماه منیر) و دخترش (آیه) در جریان است.

خلاصه داستان عادت می کنیم

آرزو در سن کم بدون هرگونه علاقه‌ای تن به ازدواجی نا‌موفق با پسرخاله‌اش (حمید) می‌دهد که ثمره‌ای جز تک دخترشان (آیه) و سرانجامی جز جدایی ندارد. آرزو پس از مرگ پدرش دفتر معاملات املاک او را اداره می‌کند. ماه منیر(مادر آرزو) مادری فخرفروش، ولخرج و خودنماست که به واسطه وصلتی دور با خاندان قاجار خود را شازده و برتر از همه می‌داند. در کنار کشمکش‌های آرزو با شغل و فرمایشات دختر و مادرش، او همچنین درگیر خواسته همسر سابقش مبنی بر مهاجرت آیه به همراه خود به کشور فرانسه می‌باشد. شیرین دوست صمیمی آرزو پس از، از دست دادن نامزد سابقش و کشته شدن مادر خود و نامزدش بدبینی ناخواسته‌ای به جنس مذکر پیدا کرده، اما او قصد ایجاد آشنایی میان یکی از مشتریان بنگاه (آقای زرجو) و آرزو را دارد. سهراب زرجو شخصیتی دست به خیر دارد که پس از رها کردن دانشگاه پزشکی در سال آخر به وطن بازمی‌گردد و وارد کار تجارت قفل و کلید می‌شود. در این بین سهراب به افراد داخل بنگاه کمک‌های زیادی می‌رساند.

در جلد پشت کتاب میخوانیم

برشی از زندگی سه زن ایرانی، دختر و مادر و مادربزرگ در تهران دهه 80 شمسی. دختر جوان درگیر مسائل و خواسته‌های نسل خود است. مادربزرگ هنوز غرق در گذشته‌ای است کمابیش ساخته و پرداخته ذهن. راوی قصه آرزو است، زنی میانه سال که بین خواسته‌های مادر و توقعات دختر و آرزوهای خود در جدال است. در ظاهر زنی است محکم که از مردها و دنیای مردانه اطرافش هراسی ندارد و در باطن خواسته و ناخواسته جوابگوی توقات دختر و مادر. وقتی عشق به صورت مردی «بی نقص» وارد زندگیش می‌‌شود، مخالفت مادر و دختر و دوست صمیمی به جدال ذهنی آرزو دامن می‌زند. 

در نهایت همه ما به آنچه برایمان تکرار می‌شود عادت میکنیم، مانند آرزو و آیه و ماه منیر!
برای سپری کردن لحظاتی آرام و فارغ از هیاهو، «عادت میکنیم» گزینه‌ی مناسبی است، که می‌توانید آن را از سایت ابربوک تهیه نمایید.

بخشی از کتاب " عادت می کنیم "
«آیه تو وبلاگ نوشته بود: مادرم می خواد عروسی کنه... بس نبود از بابام طلاق گرفت؟ ... به من چه که مامانم با بابام نساخت؟ می خواست بسازه. وقتی بچه دار می شیم دیگه حق نداریم بگیم شوهرم این جوری کرد و اون جوری نکرد. مادربزرگم راست می گه. این فیمینیسم بازی گند زده به همه زندگی ها. زن ها یا نباید بچه دار بشند یا اگر شدند باید ...باید چی؟ نمی دونم!» «بچه که بود شبهای زمستان دم بخاری با نصرت و نعیم نان ریز می کرد و صبح قبل از مدرسه رفتن خرده نان ها را می ریخت توی حیاط برای گنجشک ها و کبوترها. نصرت می گفت: « این ها هم بنده خدا. گیرم زبان بسته.» صبحی ابری و سرد آرزو گفت: «شاید ما زبانشان را نمی فهمیم.» نصرت سر تکان داد. «شاید. این روزها آدمیزاد هم از فهمیدن زبان آدمیزاد عاجز شده.» «اول ها فکر می کردم کارهای مهم تری باید بکنم. بعد فکر کردم باید با زنی در مسایل مثلا خیلی مهم تفاهم داشته باشم. دیر فهمیدم که تفاهمی مهم تر از این نیست که مثلا دیوار را چه رنگی کنیم و اسباب خانه را چه جوری بچینیم و تابلوها را کجا بکوبیم و شام و ناهار چی درست کنیم و سر همه این ها با هم بخندیم.»  «نمای ساختمان بلند، طبقه به طبقه با هم فرق داشت. آجر سه سانت، مرمر سبز، سیمانی که رنگ براق صورتی خورده بود و سنگ سفید با رگه های سیاه. پنجره ها شیشه های آینه ای داشتند با حفاظ های طلایی. زنی با یک کیف و کفش لباس قرض گرفته از این و آن، غرق در جواهر بدلی. جوراب نایلون زن حتما دررفتگی داشت و اتاقهای ساختمان کم نور بودند و پاشنه های پای زن شاید کبره بسته بود و آشپزخانه ها احتمالا هواکش نداشتند. نگاهش از بیرون آمد تو. زوار گچی دور پنجره های پاگرد شبیه شاخه های درهم تنیده تاک کوچکی بود تَه تَه های باغی بزرگ.»

دیدگاه شما

نظرات کاربران ( 0 نظر)
نام و نام خانوادگی
کد امنیتی