loader-img
loader-img-2

جای خالی سلوچ: مجموعه برگ و نوا

امتیازدهی
4 (5)
  • ناشر : چشمه
  • نویسنده : محمود دولت آبادی
  • سال نشر : 1400
  • تعداد صفحات : 470
  • زبان کتاب : فارسی
  • شابک : 9786220109945
  • چاپ جاری : 1
  • نوع جلد : جلد سخت
  • قطع : رقعی
  • وزن : 568 گرم
  • شناسه محصول : 79620
معرفی کتاب

آنچه باید درباره‌ی کتاب جای خالی سلوچ بدانیم

محمود دولت‌آبادی، نویسنده رمانی رئالیستی به نام جای خالی سلوچ است که داستان آن را در دوره‌ای سه ساله، هنگامی که در بند ساواک بود در ذهن خود بال‌ و پر داد.
در کتاب جای خالی سلوچ، برای نشان دادن اقتدار زنان، از هیچ چیز کم گذاشته نشده است.
نویسنده، زن ایرانی را، انسانی مقتدر، مقاوم و جنگجو معرفی می‌کند که در برابر فقدان حضور همسرش، خم به ابرو‌ نیاورده و زندگی خود و فرزندانش را پیش می‌برد.

خلاصه کتاب جای خالی سلوچ

سلوچ، پدر خانواده،گچ‌کار و تنورسازیست که بدهی های زیادی هم دارد، با رفتنش جای خالی بزرگی را میان قلب و‌ زندگی دیگر اعضا ایجاد کرده.
یک صبح زمستانی، سلوچ که غرور مردانه اش شکسته، به قصد پیدا کردن منبع درآمدی، راهی شهر و شده و برای خانواده اش خبری نمی‌فرستند.
مرگان اما پا پس نکشید و فشار مدیریت خانواده اش را یک‌تنه به دوش‌کشید.
زندگی در روستایی خشک و‌کویری با مردمانی فقیر و نامهربان، شرایط سختی را برای مرگان و خانواده اش پدید آورده بود.
مرگان، در شرایطی که سلوچ خود را ناپدید کرده، برای نجات فرزندانش، از هیچ کار، حتی گچ‌کاری نیز دریغ نمی‌کند.
فرزندانش، عباس، ابروا و هاجر، شخصیت‌های متفاوتی دارند.
مرگان تن‌پرور و قمار باز است اما ابروا کاری و تروفرز است.هاجر دختر کوچک خانواده، مجبور به ازدواج با همسایه ای می‌شود که قرار است در ازای این ازدواج علی گناو(همسایه) سرپرستی و حمایت خانواده را به عهده بگیرد.
در ادامه مسئله تقسیم اراضی و انقلاب سفید پیش می‌آید و حتی در این ماجرا هم مرگان مورد ظلم فرزندان خود قرار می‌گیرد...فرزندانی که مال و امول را به مادرشان ترجیح می‌دهند.

فضای کلی رمان، سراسر فقر و سختی های زندگی مرگان و خانواده اش به تصویر می‌کشد. هر چند کتاب بسیار گیراست ولی فضای عجیبی را به تصویر می‌کشد. بخش‌های مختلف کتاب و زندگی سخت خانواده‌ای که هر لحظه‌اش درد، رنج و فغان است بدون تردید خواننده را تحت تاثیر قرار می‌دهد.
همچنین اهمیت مادیات، به طرز مشهودی در کتاب جای خالی سلوچ حس می‌شود، نمونه اش هم اعمال فرزندان مرگان است!
زجر مادر، رنج دختر،زحمات پسر...همگی به خوبی به قلم کشیده شده اند و فضایی کاملا ماموس را در ذهن خواننده شکل می‌دهند.
دولت‌آبادی با دقت و ظرافت صحنه‌ها و مکالمات کتاب جای خالی سلوچ را نوشته است و درست همان چیزی را به ذهن خواننده منتقل می‌کند که در حقیقت و واقعیت نسز موجود  است.

دولت‌آبادی درباره سلوچ می‌گوید

بازآفرینی مرگان هم همچون اعتراض من، و همچنین اعتراض مرگان به این زندگی‌ست که به ستم بر او و بر امثال او روا داشته می‌شود؛ و مقاومت و سختکوشی مرگان و تحمل و سماجت او در عین حال نفی این انگ ناتوان بودن است. مثل یک ماده ببر از زندگی‌اش دفاع می‌کند، آن را دگرگون می‌کند و حتی پابه‌پای دیگران وقتی که لازم بشود با فردایی مبهم رودررو می‌شود؛ و به نظر من جز این که این رفتارها زیباتر از رفتارهای یک مرد است در قبال حوادث، هیچ تفاوتی نسبت به هم ندارد.

این کتاب طی 70 روز ، هنگامی که دولت‌آبادی به تازگی از بند ساواک خارج شده بود نگاشته است و یکی از موفق ترین رمان های اوست.
کتاب جای خالی سلوچ در واقع خواندنی نیست، بلکه چشیدنیست! رنج و درد خانواده با قلم گیرای نویسنده با عمق وجود حس می‌شود و همدردی انسان را برمی‌انگیزد.
پیشنهاد این کتاب، ساده ترین راه برای معرفی زندگی حقیقی و متداولیست که در بسیاری از نقاط کشور دیده می‌شود.

کتاب جای خالی سلوچ را هم‌اکنون می‌توانید از سایت فروش کتاب ابر خریداری نمایید.

بخشی از کتاب " جای خالی سلوچ: مجموعه برگ و نوا "
کوچه‌ها هنوز خلوت بود. گویی مردم خیال نداشتند از خانه‌ها پا بیرون بگذارند. باد سرد زبانه می‌زد و در کهنه دامن سوراخ‌سوراخ پیراهن مرگان می‌پیچید. انگشت‌های خشکیده مرگان دست‌گیره پیمانه را چسبیده بودند و آن را برشانه می‌فشردند تا باد از جا برنکندش. سرمای پیچیده در باد، چشم‌های مرگان را آب انداخته بود. اما زن، هنوز به حال خود نبود و بی‌اختیار نگاهش را این‌سوی و آن‌سوی می‌چرخاند تا مگر سلوچ، یا نشانی از او بیابد. گاه آدم، خود آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو عشق می‌جوشد، بی‌آنکه ردش را بشناسی. بی‌آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده. شاید نخواهی هم. شاید هم بخواهی و ندانی. نتوانی که بدانی. عشق، گاهی همان یاد کمرنگ سلوچ است و دست‌های به گل آلوده‌ی تو که دیواری را سفید می‌کنند. عشق، خود مرگان است؛ پیدا و ناپیداست، عشق. گاه تو را به شوق می‌جنباند. و گاه به درد در چاهیت فرو می‌کشد. گاه عشق گم است؛ اما هست، هست، چون نیست. عشق مگر چیست؟ آن چه که پیداست؟ نه، عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست. معرفت است. عشق از آن رو هست، که نیست. پیدا نیست و حس می‌شود. می‌شوراند. منقلب می‌کند. به رقص و شلنگ اندازی وا می‌دارد. می‌گریاند. می‌چزاند. می‌کوباند و می‌دواند. دو نفر آدم وقتی ناچارند با هم سر کنند، رنگ و رشته های خاص و کشمکش های خاصی آن ها را به هم گره می زند. در هرحال از کشمکش _پنهان یا آشکار_ پرهیز نمی توانند بکنند. درست مثل این است که رشمه ای به دوردست ها، شانه ها، پاها و گردن هاشان پیچیده و هر سر این رشمه به دست دیگری باشد. در این کشمکش که انگار جبریست _نزدیک به هم اگر بشوند، خفقان می گیرند و دور اگر بشوند ترس برشان می دارد. سررشمه اگر از دست ها نگریزد، بهرحال، کشمکش باقی می ماند مگر کم چیزهایی نهفته در آدم هست که با خود به گور می برد؟ برای زن، این روشن بود. روشن بود که این میل موذی زنانه را با خود به خاک خواهد برد؛ میل موذی و وسوسه گر. چیزی که تنها در خاک، خاک می شد. با وجود این، مگر می توان منکر بودنش شد؟ نه! هست و هست و هست! چیزی در تو وجود دارد. بخواهی یا نخواهی، وجود دارد. در تو کاشته شده است و تو آن را در خود داری. آن را با خود به هر کجا می کشانی. نیک و بدش را در خود و با خود می کشانی. هر کجا که بروی، به هر کجا که می روی. می کوشی از یاد ببری؛ اگر از یادش نیرو نگیری! زیرا تنها تو نیستی که خود را بر او می روی که تحمیل کنی، او هم هست. آن هم هست. گاه غلغلک می دهد. گاه به تو نیش می زند. گاه شرمنده ات می کند. و گاه با برآشوبیدن همه این حالات ، در تو می جوشد. تو زنی، اگرچه مرگان باشی!

دیدگاه شما

نظرات کاربران ( 0 نظر)
نام و نام خانوادگی
کد امنیتی